این سطرها هم پیشکش تو عزیز خفته در خاک:
خاک،خاک ،خاک.تو نازنین مرا در اغوش کشیده ای؟نکند نوازش انگشتهای
سردت آزارش دهد؟ببین بعد از اینهمه سال باز فصل گریه های شبانه من
فرا رسیده.خاک،خاک سرد،یعنی تو رقیب منی؟یعنی حالا حرفهایش را با تو
می گوید؟بگو .ترا به خدا قسم بگو.به تو هم گفته توی بهشت هم
دستهایت را کم می آورد؟با آن دو تا چشم مهربانش به تو هم زل
زده؟بگو،بگو،عاشقت شده؟تو چه؟مجنونش شده ای؟اما نه،تو که رقص
طلایی موهایش را روی پیشانیش ندیده ای.تو که هیچوقت تعداد گام هایش
را وقتی به سوی تو می آمد نشمرده ای.صدای نفس های به شماره افتاده
اش را نشنیده ای.رقیب بیچاره من،تو نمی دانی اما وقتی برای چشمک
زدن ستاره ها بی تابی می کرد یاد ستاره خودش بود یعنی من!وقتی مهر
را تقسیم می کرد سهم آنکه بیشتر بود که بود؟من!وقتی....چرا اینهمه او را
دوره می کنم امشب؟قرار نبود عاشقی از سر بگیرم.اما خاک،خاک سرد، تو
را به حرمت مهر قسم، امشب باز چهره اش را با بوسه بپوشان.امشب
مهربانتر از تمام این سالها بغلش کن.ترا به خدا قسم امشب به جای من
بغلش کن!