تبليغاتX
گذران
دیشب بعد از 6 سال باز یاد تو سراغم را گرفت. یادت هست که می گفتی" دلتنگی نکن کسی شبیه به من میاید و یادم را می آورد اما ...!"

این سطرها هم پیشکش تو عزیز خفته در خاک:

 

خاک،خاک ،خاک.تو نازنین مرا در اغوش کشیده ای؟نکند نوازش انگشتهای

سردت آزارش دهد؟ببین بعد از اینهمه سال باز فصل گریه های شبانه من

فرا رسیده.خاک،خاک سرد،یعنی تو رقیب منی؟یعنی حالا حرفهایش را با تو

می گوید؟بگو .ترا به خدا قسم بگو.به تو هم گفته توی بهشت هم

دستهایت را کم می آورد؟با آن دو تا چشم مهربانش به تو هم زل

زده؟بگو،بگو،عاشقت شده؟تو چه؟مجنونش شده ای؟اما نه،تو که رقص

 طلایی موهایش را روی پیشانیش ندیده ای.تو که هیچوقت تعداد گام هایش

 را وقتی به سوی تو می آمد نشمرده ای.صدای نفس های به شماره افتاده

 اش را نشنیده ای.رقیب بیچاره من،تو نمی دانی اما وقتی برای چشمک

زدن ستاره ها بی تابی می کرد یاد ستاره خودش بود یعنی من!وقتی مهر

را تقسیم می کرد سهم آنکه بیشتر بود که بود؟من!وقتی....چرا اینهمه او را

 دوره می کنم امشب؟قرار نبود عاشقی از سر بگیرم.اما خاک،خاک سرد، تو

 را به حرمت مهر قسم، امشب باز چهره اش را با بوسه بپوشان.امشب

مهربانتر از تمام این سالها بغلش کن.ترا به خدا قسم امشب به جای من

 بغلش کن!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت 14:19 |
من از کشاکش تو و درد

بر سر قرار نگذاشته

ایستاده ام

بی که خیال رفتنم باشد

یا اینهمه

گمان شکستنم

که از میراث تن

غرور را به مسلخ تو کشاندم و

گریه را به مجلس من!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:9 |
من عادت می کنم با درد تازه

 

جدایی شاید از من من بسازه!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در جمعه سی ام مرداد 1388 و ساعت 7:49 |
باران که می بارد

از چشم تو

               می بینم

که دارد می افتد

دنیا هم از چشمم!!!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 20:27 |
این روزها هر روز -نه برای مردی که سکوت کردن بلد نبود -که برای سکوت خودم مرثیه می خوانم!
+ نوشته شده توسط غریبه نیست در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 16:24 |
دود می کنی و نمی کشم

ناز تو را دیگر

ترک کرده ام

که رو سیاه باقی بمانید

تو و

کاپتان بلک!!!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:22 |
صبح است

شتاب می کند

دور می زند

مرا

خودش را

دور فلک را!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 13:45 |
اینم یه شعر قدیمی از منه که چند تا از دوستان تلفنی درخواست کرده بودن که بذارم تو بلاگم:

تمام زندگیم

یک نخ سیگار بود

که زیر پا لهش کردی

و روی تقویم نوشتی

روز ترک دخانیات!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 16:47 |
باز هم برای کسی که هنوز در پیام های خصوصی خود را به نام  شخص دیگری معرفی میکند:

 

این کلمات را برای تو می نویسم.نه به امید اینکه بخوانی و پند بگیری که نه من زبان اندرز و موعظه دارم و نه تو گوش شنوایی برای آن.اینها را می نویسم تا حسرتی بر جای نگذارم که اگر گفته بودم شاید حرمت هر واژه ای را نمی شکست. براستی قصد آزار مرا داشته ای یا آنکه نامش را به جای اسمت می نویسی؟چه فرقی می کند.اگر قصد آزار مرا داری که آرامش این نوشته به تو خواهد گفت که چه اندازه ناکام مانده ای و اگر نه ، شاید اندیشیده ای که اگر با نام دوستی بنویسی - که بر دوستی اش شک ندارم - نامش در میان کلمات لجوج و گستاخ تو حقیر می شود؟ ببین،تو اگر دلت خواست این نوشته ها را ادامه بده.بشکن.حرمت هر آنچه را که عزیز می دارم بشکن.مرا چه غم؟؟؟من حتی به دنبال نام تو نیستم.اینهمه تهدید کرده ای که به دنبالت نگردم اگرنه چه و چه!!!چرا باید به دنبال این باشم که تو کیستی.چه فرقی می کند وقتی می دانم این واژه ها از یک ذهن بیمار نشات گرفته که بیشتر از هر کسی خود را می آزارد.ببین،گوشت را بیاور جلو.من راز نگفته ای برای تو دارم: تو خواستی تا آتش کینه و دشمنی را شعله ور کنی غافل از اینکه تمام تلاشت فرصتی شد برای اندکی بیشتر باهم بودن. آنچه فکر کردی باعث خواهد شد که خط بکشم روی آن نام، تنها سببی شد تا مدت طولانی تری در خاطرم بماند! همان روز اول برایت نوشتم اما باورت نشد.حالا دوباره می گویم:

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آنکه خدا هست در اندیشه ما!!!
+ نوشته شده توسط غریبه نیست در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 21:42 |
تقدیم به مردی که سکوت کردن بلد نیست!!!

 

به حرمت همه ی واژه ها سکوت نکرد

تمام بغض فرو خورده را سکوت نکرد

چو یار بر سر دار و صلیب می بردند

خبر رسید که حلاج ما سکوت نکرد

و باز حبس.جریمه.هزار رنج دگر

به جرم اینکه چرا بیصدا سکوت نکرد

هزار زخم به دل.تهمت .افترا. توهین

و حرفهای دلش شد شفا سکوت نکرد

همیشه وحشت ما گفتن و نگفتن بود

ولی عجیب که او ناروا سکوت نکرد

به آنکه گفت و نوشت و سکوت را خط زد

بگو ببین قلمم تا کجا سکوت نکرد

زبان که گنگ شده سالهای سال اما

تمام شعر صدا شد.صدا سکوت نکرد

دوباره روز دگر می رسد که می گوید

هزار شکر که بازم خدا سکوت نکرد!

+ نوشته شده توسط غریبه نیست در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 16:38 |